معين الدين فراهى هروى ( ملا مسكين )

350

تفسير حدائق الحقائق ( قسمت سوره يوسف )

بصدر مسند هر دل خيالش كى زند تكيه * كه مهد كبرياى او بهر منظر نمىگنجد تنت « 1 » هر چند موئى شد ، حجاب جان شود زيرا * ميان عاشق و معشوق موئى درنمىگنجد اى درويش آنچه حجاب دل بنده از مشاهدهء حق تعالى مىشود نفس و مال او است ، زيرا كه اين هر دو و بال او است ، لاجرم حضرت پروردگار جل و علا از او مىخرد ، تا آن حجاب از ميان برخيزد ، و دل را نمىخرد كه اگر دل را نيز بستاند پس عشقبازى با جمال احديت كه كند ؟ لمؤلفه اى دل تو چه قطرهء ندانم * كاندر تو نهانست بحر اعظم تو ذرّه و مهر « 2 » دوست خورشيد * مهرش به هواى تست جاويد آئينهء حسن دلبرى تو * از شاخ مراد برخورى تو در بزم وصال آن‌چنانى * كائينهء حسن او ندانى بزداى ز روى خويش زنگار * تا پرده بر افتد از رخ يار تو قطرهء بحر عشق بودى * خود را به جهانيان نمودى اى قطره ز حوض و جو چه جوئى * آن را بطلب كه تو از اوئى مادام تو قطرهء جدائى * از صحبت بحر بينوائى اى قطره برو به بحر پيوند * چون آب سفيد « 3 » تا شوى قند چون سيل به بحر رفت و شد صاف * حقّا كه ز بحر مىزند لاف [ حكايت عشق مفرط زليخا نسبت بيوسف و قصهء مراودت زليخا با يوسف و در دام انداختن او ] اشارهء لطيفه - زليخا يوسف را بزر خريد و دوستش داشت و به زندانش فرستاد

--> ( 1 ) - الف : تنت گر چند موئى . ( 2 ) - الف : تو ذره و دوست مهر خورشيد . ( 3 ) - ح - د - الف : چون آب بقند تا شوى قند .